تبليغاتX
اينجا غسالخانه است
مـا همه چيز داريم امـا، جــان نــداريم....
کی گفته که من دیوونه م... کی گفته شما عاقلین؟

غیر از اینه که شما به من گفتین دیوونه و چون تعدادتون بیشتر بوده... منم باور کردم؟ احمقانه ترین کار منه دیوونه این بود که باور کردم دیوونه م... یعنی اینقدر گفتین تا باورم شد...

یه زمانی هم نوبت ما دیوونه ها میرسه... اینقدر تولید مثل میکنیم تا از شما عاقلا بیشتر بشیم... اونوقت ما به شما میگیم دیوونه... شما ها هم قبول میکنین... یعنی مجبورین که قبول کنین... چون دموکراسی یعنی همین... وگرنه باطوم و شیشه نوشابه و آقای داماد رو احساس میکنین... چون ما دیوونه ایم... گفته باشم...

حالا هی بگین من دیوونه م(دو نقطه عینک آفتابی)


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 20:15  توسط غسالخان | 

میدونی بعضی از نوشته ها هستند... وقتی میخونی شون بیخودی میخندی... با اولین تکون خنده... یهو ساکت میشی... تو نوشته هه عمیق میشی... خندهه رو لبت خشک میشه... فکر میکنی... از خودت خندت میگیره... دوباره فکر میکنی... به خودت فکر میکنی... به کلمه ها فکر میکنی... هی فکر میکنی... خوب که فکر میکنی... یهو عصبی میشی...

میدونی بهشون چی میگن؟ بهشون میگن جوکای فلسفی

مثه این حرفه که دکتر تو دفترش نوشته بود:

س.ك.س پاداشيست كه زنان بخاطر ازدواج ميدهند

و

ازدواج پاداشيست كه مردان بخاطر س.ك.س ميدهند...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 22:47  توسط غسالخان | 

دیدی گاهی وقتا با وجود اینکه یه نفر رو خیلی دوست داری... اما این دوست داشتنت یه جای کارش میلنگه... خودتم از رابطه ت راضی نیستی؟

دیدی اگه طرف مقابلت هم بهت بگه دوسد دارم... باز هم دلت روغن سوزی داره و اگزوزش دود میکنه؟

میخام بگم که دوست داشتن یه رابطه ی دو طرفه ی سه نفره است

تو در این رابطه ی دو طرفه... باید سه نفر رو دوست داشته باشی و اگر یکی از اون نفرات نباشه، اون رابطه به جدایی کشیده میشه...

نفر اول: دوستت رو

نفر دوم: خودت رو

نفر سوم: تصویری که دوستت از تو در ذهن خودش ساخته و اون رو دوست داره

در مرحله اول.. من به تو میگم: دوسد دارم  و تو هم به من میگی: منم دوسد دارم :*

این دو جمله برای آغاز یه رابطه دوستی کامل، لازمه

اما این دوستی یه دوستی سطحیه

در مرحله دوم.. من علاوه بر تو باید خودم رو هم دوست داشته باشم، چون تو من رو دوست داری... پس اگه من تو رو دوست دارم... باید به دوست داشتنهای تو احترام بذارم... بنابراین اگه در یک رابطه، من تو رو دوست داشته باشم... اما خودم رو دوست نداشته باشم... این دوست داشتن من با تمام قشنگیش مریضه... و تو را ارضا نمیکنه.

این مرحله به دوستی عمق و ژرفا میده... اما ته و آخرش مشخص نیس...

اینجور آدما میگن: دوستی ژرفه چرا که آنها در آن ژرفایی نمی بیند و اگه بهشون بگی... دوستی یه رابطه ی سطحیه... به پت و پت میفتند.

در مرحله سوم... من باید علاوه بر تو و خودم... اون تصویر خودم تو چشمای تو رو هم دوست داشته باشم... یعنی باید خودم رو اونجوری که تو میبینی و دوست داری، دوست داشته باشم... نباید اون تصویر، من رو زجر بده.. باید باهاش راحت باشم... ازش خوشم بیاد.

ضمناً تو هم باید وقتی تو چشای من نیگا میکنی از شکل خودت خوشت باید... یعنی تو هم باید هم من رو دوست داشته باشی... هم خودت رو و هم اون تصویری که من از تو برا خودم ساختم.

وقتی دو نفر همدیگه رو دوست داشته اند و روزی هزار بار به هم میگفتن "دوسد دارم" اما الان از هم دور و جدا شدند... لازم نیست که فکر کنن به همدیگه دروغ گفتن... اونا حرف دلشون رو زدند... اما فکر نکرده بودند که توو کدوم مرحله هستند و چقدر باید از این کلمه انتظار داشته باشد... بار و مسئولیت دوست داشتن مرحله اول با مرحله سوم خیلی فرق داره.

دوست داشتنی موفق و ادامه دادنیه که کامل باشه... تو نباید یه نفر رو دوست داشته باشی.. تو باید سه نفر رو دوست داشته باشی...

من

تو

توئه من


چند روزی میخام برا خودم باشم... احساس میکنم دارم اینجا لخت میشم... یه جور استریپتیز وسط وبلاگ!!

به خدا وبلاگاتون رو میخونم.. اما نمیخام نظر بدم... اگرم ناراحت میشین به قول ماه منیر به دب اکبرم

باید آزاد باشیم... نباید وبلاگ رو جدی بگیریم.

بازی بایدها و نبایدها ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:9  توسط غسالخان | 

خولاصه ی مطالب جلسه ی گذشته ی کلاسهای زنشناسی و ازدواج مورخ 87/7/22 استاد دکتر نقطه چین:


جماعت نسوان را سه چیز غیر قابل تحمل میکند:

1- دانستن اینکه مورد توجه هستند

2- دانستن اینکه مورد توجه نیستند

3- ندانستن اینکه آیا مورد توجه هستند و یا نیستند؟


پ.ن: آسایش دو گیتی، تفسیر این 3 بند است... بوووخوودا


+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 19:7  توسط غسالخان | 

تلویزیون ضرغامی ربنای شجریان رو پخش کرد...

اینم از اولین روزه ماه رمضون امسال.... درست در همین ساعت... ساعت ثبت این پست

ربنا

آمنا

از اینا


در ضمن...

ای کسانی که ایمان آورده اید... سزاوار نیست که خواستگاری سنتی را مسخره کنید... چرا که روزی به شیوه کاملاً سنتی خواستگاری میکنین... همانا یکیشون هم منه خرم!

راست گفت غسالخان بلند مرتبه و عظیم


+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 20:2  توسط غسالخان | 

دخترا تو یه لحظه میفهمن که عاشق شدند...
شاید موقع برداشتن موهای ساق پاشون... وقتی با تیغ خط میندازن و خون میاد...
شاید موقع نگاه کردن به ریشه های قالی روی نیمکت کافه کوهسار درکه
شاید موقع نگاه کردن به پف و سرخی چشماشون تو آینه
شاید وقتی رو تختشون دراز کشیدن و دارند به یه آهنگ گوش میدن
شاید وقتی گوشی موبایلشون تو چند ساعت گذشته، هیچ صدایی ازش بلند نشده.... نه اس ام اسی... نه زنگی
یا شاید هنگام نوشتن به داستان
شاید هم هنگام بسته شدن در اتاق... وقتی پسره لباسش رو پوشیده و به دختره میگه خدافظ عزیزم :*
داستان، داستان دختر ِ هر جایی و فاحشه ای نیست... داستانِ دختری است که عاشق میشود...
دختری که لحظه عاشقیش در روز 30 خرداد رقم میخورد... آن هنگام که عشقش مچبند سبز ی بر دستش گره میزند و لبی دستش را میبوسد و با هم شعار میدهند.. دست در دست هم...
دختر داستان ما، عاشق است
راه میرود
شعار میدهد
میدود
داد میزند
میخندد
کتک میخورد
گریه میکند
دستگیر میشود
به زندان میفتد
دوباره کتک میخورد
آب نمیخورد اما فحش آبدار میخورد
ضمناً لگد هم میخورد
تنها میشود
داماد کثافت می آید
عروس میشود
اینقدر عروس میشود
تا گه بخورد
آزاد میشود
خانه نشین میشود
مثلاً دلجویی میشود و دوباره دوشیزه میشود...
اما نامه میشود
معروف میشود
انکار میشود
تکذیب هم میشود
اثبات میشود
ارعاب میشود
و بالاخره خفه میشود و عاشقی هم فراموشش...
داستان، داستان کلمه هایی است که هیچگاه به خاطر آبروی نظام گفته نمیشوند...
داستان هایی که تکراری ترینند و ساده ترین و واقعی ترین و غریب ترین.
داستان هایی که روی میز مجلس میمانند و خاک میخورند...
اما مطمئناً در تاریخ به صورت داستانهای هزار و یک شب به صورت مرثیه ای بر آبروی نظام اسلامی خوانده خواهند شد.
قصه ی دخترانی که در زندان عروس شدند و پسرانی که .. لا اله الا الله

تولد ‌وحشـــىـــىـــی و ایـ ـزد بانـ ـ ـوی گـ ـ ورسـتـان رو به ملت شهید پرور وبلاگستان تبریک میگویم...

ایشالا سال دیگه تو بغل شوهراشون، جشن تولد بگیرن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 23:32  توسط غسالخان | 

هر دو تار می تنند... یکی به دور خود... یکی به دور دیگری...
اولی تار می تند...
به دور خودش... دور بودنش... دور تنش...
هر روز در پیله ی تنهایی ِ خود به فردا فکر میکند...
به فردایی که با شمع گریه خواهد کرد و با گل در باد خواهد رقصید....
و چه مغرور است و خودخواه...
چرا که به پرواز ایمان دارد...
چرا که بالهای رنگارنگش کرشمه ی بودنش خواهد بود...
از تلاش خسته نمیشود...
چرا که میداند هر نقش و نگارش ثمره ی تارهایی ست که پی در پی در روزهای زشتی به دور خود می تند... تارهایی که آفرینش معجزه ی آنهاست...
اما دیگری تارش را در باد رها میکند...
تا به شاخه ی درختی گیر کند...
و این کار را آنقدر تکرار میکند تا بتواند جلوی پرواز را بگیرد...
در فکر تنیدن تار به دور دیگری ست... تارهایی که مرگ تنها هنر آنهاست...
اما خبر ندارد که باد آورده را باد میبرد... همانا که از سستترین خانه هاست...
تفاوت تارها در کجاست؟
م
خ
ر
ج
؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 23:26  توسط غسالخان | 

(پاک شد)

یه روزی میاد که شازده کوچولو عاشق گل رزش میشه... بعد مجبور میشه بره سفر... اما گل رزش باهاش نمیره... شازده کوچولو گلش رو میبوسه.. آبش میده... بوش میکنه و یه محفظه ی شیشه ای میذاره رو گلش، تا کسی نتونه اذیتش کنه...  شازده کوچولو تنها میره و گل رزش هم تنها میمونه... از دست محفظه ی شیشه ای هم کاری ساخته نیس...گل رزش داره اذیت میشه....

مسافر کوچولو

امروز با خودم درگیرم...

امروز سید بهم گفت: "کلم الناس علی قدر عقولهم"

آخه به شما بی عقلا من چی میتونم بگم؟

غیر از اینکه:

آهای خوشگل عاشق. آهای عمر دقايق. آهای وصل به موهای تو سنجاق شقايق. آهای ای گل شب بو. آهای گل هياهو. آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو... دوستون دارم :*


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 22:26  توسط غسالخان | 

Ye nafar (2009/08/18 08:35:03 ق.ظ): bego chi az zehnet mipare vaght khon dane on moghadame
R R (2009/08/18 08:35:27 ق.ظ): midooni
R R : bache ke boodam
R R : ta kelase dovom sevom e ebtedaiee
R R : kheili ba khoda var miraftam
Ye nafar : khob
R R : too ye post neveshtam.. hamoon ke khoda too moshtame
R R : az ina
R R : yadame.... hamash be khoda fek mikardam
R R : hamash
R R : ke khoda kie
R R : che ghadre
R R : kojas
R R : che joorie
R R : che shklie
R R : che rangie
Ye nafar : khob
R R : kojaye asemoone
R R : az ina
R R : be jaiee miresidam ke chesham o mibastam o aslan sedaie nemishnidam
R R : bavar mikoni?
R R : miraftam jelo
R R : hey miraftam jelo
R R : ama akharesh mitarsidam
R R : hichi nemifahmidam
R R : hame ja tarik mishod
R R : mokham tatil mishod
R R : engar mikhordam be divar
R R : sari chesham o baz mikardam
R R : mikhastam dige behesh fek nakonam.. ama oon hanooz too zehnam bod
R R : nemiraft biroon
Ye nafar : khob
R R : be bonbast mikhordam to shenkhatesh.. ama hes mikonam oon khode khoda bood
R R : por az hesam mikardo velam mikard
R R : hamin
R R : hala bezar beram postet ro bekhoonam
R R : kar daram :-D

یکی اومده اینجا نیشسته... داره باهام درددله میکنه.. 22 سالشه... یه پسر فوق العاده.. اما طلاق گرفته... یه سال و نیمه که طلاق گرفته... یه هفته هم نیس که من رو میشناسه.. اما داره پته ی خودش رو رو آب میریزه...(آیکون یه نفس عمیق) اینم خواستم ثبت بشه اینجا... مثه همین چتی که اینجا نوشته شد... چون فقط میخاستم این فکر 8-9 سالگیم اینجا نوشته بشه...
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 22:33  توسط غسالخان | 

تفاوت میان خدای فیلسوفان و خدای پیامبران در این است که خدای پیامبران را می توان به دعا خواند٬ اما درباره ی خدای فیلسوفان فقط باید جدال و جنجال کرد. فیلسوفان همچون ریاضیدانانی که به حل معمایی مشغولند٬ گره از کار فروبسته ی خدا می گشایند٬ اما پیامبران همچون عاشقانی که با معشوقی نازنین نرد عشق میبازند٬ سخن از لطف و لطافت آن محبوب جمیل میگویند و دست مردم را در دستان نرم و پر نوازش او میگذارند. آنکه حسین بن منصور حلاج می گفت "معشوق همه ناز باشد نه راز" حق می گفت. خداوند، نه رازی است عقل ستیز ، که نازنینی است عشق پسند، برخلاف فیلسوفان، چنین مقبول خلایق افتاده اند از خداجویان برده اند.

دعا و نیایش٬ قبل از آنکه ابزار زندگی باشند٬ ابراز بندگی اند و بیش از آنکه خواهش تن را ادا کنند٬ حاجت دل را روا میکنند‌٬ و برتر از آنکه سفره ی نان را فراخی بخشند٬ گوهر جان را فربهی می دهند.

... در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق، هم از احتیاج این، هم از اشتیاق او...

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق       خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن

پیشگفتار کتاب حدیث بندگی و دلبردگی - دکتر سروش

همینجوری از ثبت موقت شده های وبلاگم در آوردم... مثلا پست شماره ی 72 بود...

دلم برا خودم میسوزه...


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 21:35  توسط غسالخان |